استفراغ مغزي

گاهي نيازه با خودم حرف بزنم

تبلیغات تبلیغات

نگفته آن شد

من هنوز تازه میخواستم به دکتر پیام بدم که اول همتی آمد گفت فردا نمیاد... دوم حاج خانم اینا خدافظی کردن و تبریک گفت... سوم حیدری آمد گفت ما فردا دو ساعتی بیشتر نیستیم میخوای بیای؟ گفتم نه دیگه اگر شماها نیستین... و بدین صورت من در آخرین ساعات کارم در امسال به سر میبرم(خرذوق زدگی)... برای ماه رمضون برنج دادن... از حاج خانوم تشکر کردم یجوری بغلم گرفت مثل خانم نخعی... احساسش درست مثل همون بود... مثل وقتی که من علوی رو بغل گرفتم و مثل هیچ وقت دیگه...
برچسب‌ها: میخواستم
استفراغ مغزي ، ۱۴۰۲-۱۲-۲۸ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

آخرین مطالب این وبلاگ

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها