استفراغ مغزي

گاهي نيازه با خودم حرف بزنم

تبلیغات تبلیغات

نگفته آن شد

من هنوز تازه میخواستم به دکتر پیام بدم که اول همتی آمد گفت فردا نمیاد... دوم حاج خانم اینا خدافظی کردن و تبریک گفت... سوم حیدری آمد گفت ما فردا دو ساعتی بیشتر نیستیم میخوای بیای؟ گفتم نه دیگه اگر شماها نیستین... و بدین صورت من در آخرین ساعات کارم در امسال به سر میبرم(خرذوق زدگی)... برای ماه رمضون برنج دادن... از حاج خانوم تشکر کردم یجوری بغلم گرفت مثل خانم نخعی... احساسش درست مثل همون بود... مثل وقتی که من علوی رو بغل گرفتم و مثل هیچ وقت دیگه...
ادامه مطلب

مطلب آخر

همه دارن جم و جور میکنن... آخر سال هم غم انگیزه هم امیدوارکننده... اما وقتی امیدت بیشتر میشه که... نه ولش کن... همون امیدوار بمون... اونور سال که بیاییم تازه ماه رمضون شده 13 روز... اق... چرا تمام نمیشه... ازش بدم میاد... از شعبون و رجب هم امسال خیری ندیدم... ماه برکت!!! ماه مهمانی!! چقدر شعر کردن توی مغزمون... اگر ماه برکت بود این همه سر توی سطل آشغال و این همه سر به اول و آخر در و همسایه نبود...
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها